معرفی کتاب مجموعه داستان “روزی خواهم بارید”
نوشتۀ مریم حسینپورحجار، نشرحدیث قلم، سال ۱۴۰۳
چقدر خوب است؛ آدم حرفی برای گفتن داشتهباشد. قصهای برای نوشتن، ماجرایی برای تعریف کردن، شوقی برای بودن.
چقدر خوب است، آدم خودش باشد. زبان خودش، کلمات خودش، لحن خودش. خودِخودش.
چقدر خوب است آدم دستش خالی نباشد. نمیگویم پر باشد؛ چون سالهاست، دست روی دست منتظریم و کاری نمیکنیم؛ تا روزی، وقتی، شاید، اگر…همین که دستٍ خالی نباشیم؛ کافیست!
چقدر خوب است، آدم قدیمی باشد. قدیمی، اصیل است. از قدیمها که آمده باشد؛ حال و هوای قدیم را درک میکند. زیر و بم زبانٍ هم را میشناسد و خط و ربطش آشناست، حال و احوال کهنه رفیق ناب!
دیروز همهی این خوبیها یک جا، با یک کتاب، «روزی خواهم بارید» از دوستی دیرین به دستم رسید!
برایتان نوبرانه آوردهام!داستانهای خوب خواندهام، خوشحالم، از کلامم معلوم نیست؟!
مجموعه داستانهای کوتاه «روزی خواهم بارید» نوشتهی «مریم حسینپور حجار»، انتشارات حدیث قلم، کتابی خوشخوان و روان که میشود به نیم روزی خواند و لذت برد.
کتاب در ۱۰۹ صفحه، ۲۰ داستان کوتاه، که هر داستان در دو، سه، و نهایت چهار صفحه نوشتهشدهاست. و این کوتاهی با توجه به ویژگیهای اکنون ما قالبی هوشمندانه است، در خور حوصلۀ امروز.
موضوع داستانها، زندگی مردم عادی، احوال انسانها، روابط و روزمرگیها، و آسیبهای جامعۀ خود و یا نزدیک به نویسندهاست. به ویژه مشکلات زنان و دختران، نابرابری ناشی از مرد سالاری، کم سوادی، خرافات، و…بسیار دقیق پرداختهشدهاست.
نقطۀ قوت بارز «روزی خواهم بارید»، زاویهی دید، زبان، و نحوهی بیان داستانهاست. جملات، بسیار ناب و با دقت انتخاب شدهاند. کلمات سر جای خود، و بهدرستی به کار رفتهاند. توضیحات جامع و مانع هستند به گونهای که پرگویی نشده و در عین حال متن مفهوم و کافیست. آغاز و پایان هر داستان پرانتزوار منسجم و مرتبط؛ در عین سادگی، به ذکاوت خواننده احترام گذاشته و او را و درگیر روند ماجرا میکند و برای رمزگشایی به چالش میکشد یا شوکه میکند. از اصطلاحات و ضربالمثلهایی بکر و تازه، در خور و به جا بهره گرفتهشده که نشان دهنده اشراف نویسنده به فرهنگ و اصالت زبان است. هنر نویسنده را در آرایههای ادبی، تصویرسازیهای ملموس و روان، به ویژه تشخیص یا جانبخشی به اشیا، و… میتوان دید.
اما “تکرار” اوج نویسندگیاش است. بهرهگیری چند وجهی از یک واژه به دفعات. کلمات پله پله میلغزند و در خلال این لغزش جملهها به یکدیگر مرتبط میشوند. اشیا، میوهها، گفتگوها…فقط چیزهایی نیستند برای تعریف داستان؛ نخها و سرنخهای مرئی و یا نامرئی هستد برای کمک به درک داستان تا جایی که گاه حتی خواننده بارها و بارها به سطرهای قبل برمیگردد تا لذت دوباره و دوباره کشف کردن را مزه مزه کند.
بیشتر نگویم،بخوانید و لذت ببرید
ارتباط با نویسنده:
Roozi.khaham.barid@gmail.com
https://t.me/roozikhahambarid
نمونه:
_صبحی آرام و ساکت بود، انگار صبح هم خوابش میآمد! _از داستان زیبا
_بغض اگر رشد میکرد، قد میکشید، ازگلوی رضا میرسید به چشمانش، بعد دستوپا در میآورد و تن لاغر و نحیف رضا را پر میکرد. حالا دیگر بغض از کاسه سرش درآمده بود، منفجر شده بود؛ از چشمانش درآمده بود، گریه شده بود؛ از گلویش درآمده بود، فریاد شده بود؛ از قلبش درآمده بود، خشم شده بود؛ خشم! _از داستان ملحفۀ سفید
_خشم برای غصه هم جا باز کرد و هر دو نشستند سر طاقچۀ دل رضا _از داستان ملحفۀ سفید
_همیشه سوال بوده برایم که چرا در اخبار فقط میگویند “جنگلهای قره باغ آتش گرفت… و قیمت جهانی نفت بالا و پایین شد… زمین به سمت گرم شدن میرود… وشش طرح عمرانی کلید خورد…”؟! چرا نمیگویند “دخترکی را به بازی راه ندادند… یا گربهای زیر چرخهای ماشین مُرد… یا چرا قلب زنی شکست و غرورش زیر پای مردی له شد؟»_از داستان کافی شاپ
_چشمهایش مست است، مست؛ درست همانی که نباید باشد! مست برای مرد من؛ مردی که مستی را آزموده و میوۀ سرمستیاش دختر زیبایمان است؛_از داستان کافی شاپ
_بچه که بود، هنگام شیطنت، مادربزرگ میگفت: “جان دلم! چشمهایت را ببند تا خواب تویش نرود!” حالا خودش داشت همین کار را میکرد!_از داستان روزی خواهم بارید.
هستیِ من، دیشب باران بارید؛ دیشب تا صبح باران بارید؛ خداوند هرچه آب بود بر صورت بندگانش پاشید.
تا به خودشان بیایند، به یاد بیاورند.
عشق چیست، هجران چیست، افسوس چیست!
خدا خواست به ما بگوید دل کندن چیست!
_متن پشت جلد_
«روزی خواهم بارید» را از طاقچه دریافت کنید.
https://taaghche.com/book/223490
نوشته معرفی کتاب: الهام زنجانیان_بهمن ۱۴۰۳
#معرفی_کتاب #روزی_خواهم_بارید
#مجموعه_داستان_کوتاه #برشی_از_کتاب #مریم_حسینپور_حجار #انتشارات_حدیث_قلم #سال_۱۴۰۳
اگر از خواندن این مقاله لذت بردید از مقاله قبلی ما نیز دیدن کنید.
روی لینک زیر کلیک کنید.